سرخط خبرها
خانه / حکایات و اشعار / داستان / پـند آموز / داستان زیبای مـرد و مرگ
 

داستان زیبای مـرد و مرگ

7qatu6tcsk0lyq36sb6y

 یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش …

مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت …

 یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش …

مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت …

طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد …

مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه …

اون مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر …

مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره …

توی شربت ۲ تا قرص خواب خیلی قوی ریخت …

مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت …

مرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست و منتظر شد تا مرگ بیدار شه …

مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت!

بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم!

نتیجه اخلاقی : در همه حال منصفانه رفتار کنیم و بی جهت تلاش مذبوحانه نکنیم !

داستان زیبای مـرد و مرگ,داستان جدید ۹۳,داستان اخلاقی ۹۳,داستان,داستان های جالب,داستان های پند اموز,داستان های جدید پند آموز ۹۳,داستان عبرت انگیز ۹۳,داستان عبرت انگیز فروردین ۹۳,داستان جدید خنده دا,داستان های جالب پند آموز,داستان کوتاه,داستان کوتاه پند آموز

همچنین ببینید

حکایت پادشاه و کنیزک_داستانی عبرت آموز

پادشاه قدرتمند و توانایی, روزی برای شکار با درباریان خود به صحرا رفت, در راه …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *